پشت پیچ جاده ...
پشت پيچ جاده بود
كه گام هاي تو را
مه
ربود
از وسعت تنگ ديده گانم
و صدا كردن هام
زود محو شد
در
انبوه شاخه هاي روزهاي عاطل
و گام هاي تند در فرارت
22/5/87 م. رستمي
باد سرد...
باد سرد روي گونه هاي روز
بي صدا ( مثل مار )
بر افق خزيد و رفت . . .
درون رگ هاي ثانيه
اسارت ميله ها
به ذهن خالي قفس
توهم تخدير شد.
24/10/85
حرف ها ...
همیشه ...
گاه
تمام وجود مرا غمي قديمي در بر مي گيرد
گاه
چون برگ لحظه در اغوش باد حادثه فشرده مي شوم
و به سمتي نا معلوم مي گريزم ...
در ان لحظه هاي شفاف سنگين
چه بي تابم ...
در ان لحظه هاي ناب
به اين مي انديشم كه در جاده اي جنگلي
كه تمام زواياي ان از مه پر شده
تنها هستم
تنهاي تنها ...
مي خواهم
تا پشت ان پيچ كه انجاست
انتهاي ان سراشيبي ملايم
بدوم
و در ان تاريكي غير قابل رويت محو بشوم ...
4/6/87 م. رستمي
پ . ن : بر ما منت می گذارند و شرمندگی تنها پاسخ ماست.