در طول شب ...
در تمام طول شب سرد
که راه
از اين زمستان مي برد
در دور دست اسمان
ان جا که افق
پايمال دشت شقايق هاست
کلاغ بي صدا گذشت
و از عبور مکرر حرکت نامرتب بال هاش
در ذهن ابر چيزي نماند
جز رد مبهمي بر اسمان
جز تلاطمي در امواج ملايم نسيم
جز حسرتي سرد
در ذهن کوچه يي
ان گاه که شب مي گريخت
ان دم که فصل
نقش دشنه بر خاک مي کشيد
ان روز
که تيره ترين شب از او
اغاز مي شد...
م. رستمي 23/4/84
بگو ...
بگو که این صدا
صدای پای رفتن است
بگذار؛
وقت رفتن است.
انجا که انتظار
جفت چشمان خسته ای ست براه
هنوز هم
بگو که این نگاه
واپسین دم ماندن است.
دم؛
دم رفتن است.
م. رستمی 7/10/87