بمیرد ...
بميرد زندگي با راز هايش
با من و تو
ارزو هايش ...
به کنج سرد و تاريک اين قفس
اين جا درون حرف هاي بيهوده و،
ديوار
نفس هاي دورغين
سيم خاردار
بميرد زندگي با رازهايش
با من و تو
شاعر افسانه هايش
شب شکفت بين من و تو
عاقبت
صبح، با تمام روشنايي مرد؛ بين من و تو
عاقبت
فاصله بين من و تو
فاصله بين دو ديوار،
امتدادي رخوت اور؛ تا ناکجا شد
عاقبت
صبح با تمام روشنايي ساده مرد.
بميرد زندگي با غصه هايش
با من و تو
داستان ناتمام قصه هايش...
م. رستمي 1/1/83
اسیر ...
تمام ان چه را
که در ذهن مي پنداشتيد
چه اسان شکستند و
فرو ريخته اند
کاخ روز ها
و ارزوهاي شما
روي ويرانه ي تنهائي تان
توفان چه سخت و سهمگين بود
وعصر
چه دلگير
تمام ان چه را که پرستيديد
و تمام ان چه را که پرسيديد.
و من چقدر تنهايم
و اين روز چقدر کوچک
و توفان
چه بسيار بي کس
اسير زمان
اسير زمين.
م. رستمي 22/4/85