در سوگ یک قرن ...
صبح ( ساعت ده و نيم )
باران
پائيز؛
فرجام يك عمر وسوسه و تدبير
در مغاكي نه چندان گود
اما
سرد و غمگين
عصر
اشك
پائيز؛
وسوسه هايي چون تدبير
در سوگ بد فرجامي يك عمر
در عبور از كوره راهي
تنگ و تاريك
مرگ
مرگ
پائيز؛
روزهايي كه از پس هم
فرو مي روند در باتلاقي به نام عصر
و لحظه هايي كه ميله مي شوند
براي ممانعت از هر تغيير:
پرواز
پائيز؛
اشك سردي
در سوگ بي حوصله گي هاي كشدار
بر گونه ي عمر
به نام پر نخوت زندگي
و مرگ
انتهاي تمام تدابير
كاشتن يك انسان
به پاي درخت تنومند تقدير
شب
سكوت
پائيز.
روح غمگين تنهام م. رستمي
11/7/87
زندگی ...
دیوارها ...
ديوار ها
زير بارشي بي امان
تن فرو شسته اند و مه
در سراسر روز
در تمام شكافها ي فاصله ها نفوذ كرده
قدم هاي واژگان
در فضاي خالي ابعاد
بي ربط و رنگ پريده روي كاغذ
با طنين گام هاش انگار؛ چيزي مي خواست بگويد
رطوبتي گس و نامفهوم
در فضاي شعر رسوخ كرد
يكنواخت و بي پايان
عين شب
عين شنبه
عين بر امدن و
عين باران
عين اين نيمه ي بهمن
تفاهم اجر ها
و تناقض ديوار ها
و تناسب تنهايي روز
و مه
و يكنواختي
و در سرتاسر روز
بين شكافهاي فاصله ها
پراكنده شدن
رها شدنپرنده مردن و پرواز شدن ....
روح غمگين تنهام م. رستمي
5/11/86