در سوگ یک قرن ...
صبح ( ساعت ده و نيم )
باران
پائيز؛
فرجام يك عمر وسوسه و تدبير
در مغاكي نه چندان گود
اما
سرد و غمگين
عصر
اشك
پائيز؛
وسوسه هايي چون تدبير
در سوگ بد فرجامي يك عمر
در عبور از كوره راهي
تنگ و تاريك
مرگ
مرگ
پائيز؛
روزهايي كه از پس هم
فرو مي روند در باتلاقي به نام عصر
و لحظه هايي كه ميله مي شوند
براي ممانعت از هر تغيير:
پرواز
پائيز؛
اشك سردي
در سوگ بي حوصله گي هاي كشدار
بر گونه ي عمر
به نام پر نخوت زندگي
و مرگ
انتهاي تمام تدابير
كاشتن يك انسان
به پاي درخت تنومند تقدير
شب
سكوت
پائيز.
روح غمگين تنهام م. رستمي
11/7/87