اخرین بار ...
ان هنگام كه براي اخرين بار
نگاهم در ني ني چشم هايت اشكهايم را مي ديد
دردلم حرفي نمانده بود كه بي تو حرفي نمي ماند
سكوت بود و تو بودي و اشك هامان
در دلم شوقي نمانده بود كه بي تو ...
ان هنگام كه در مه الود زمان، جدا گشتي از من
از خود جدا شدم
و در انبوه تكرار هاي بيهوده و اين زمستان
سرماي سوزنده را تقرير كردم
تو را نفهميدم كه به كدام سوي پريدي
اما من همانجا ماندم
انجا كه هميشه باد مي وزد
بادهايي سرد
بادهايي سرد
و بادهايي
سرد ...
روح غمگين تنهام م. رستمي
15/8/85